مرتضى مطهرى
30
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
واجب الوجود و قائم بالذات است و غير خدا ممكن الوجود و قائم بالغير و معلول واجب الوجود . ولى از نظر عارف ، غير خدا به عنوان اشيائى كه در برابر خدا قرار گرفته باشند - هرچند معلول او باشند - وجود ندارد ، بلكه وجود خداوند همهء اشياء را دربر گرفته است ؛ يعنى همهء اشياء ، اسماء و صفات و شئون و تجلّيات خداوندند نه امورى در برابر او . نوع بينش فيلسوف با عارف متفاوت است . فيلسوف مىخواهد جهان را فهم كند ، يعنى مىخواهد تصويرى صحيح و نسبتاً جامع و كامل از جهان در ذهن خود داشته باشد . از نظر فيلسوف حد اعلاى كمال انسان به اين است كه جهان را آنچنان كه هست با عقل خود دريابد ، به طورى كه جهان در وجود او وجود عقلانى بيابد و او جهانى شود عقلانى . لهذا در تعريف فلسفه گفته شده است : « صَيْرورَةُ الْانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنِىِّ » يعنى فيلسوفى عبارت است از اينكه انسان جهانى بشود عقلى شبيه جهان عينى . ولى عارف به عقل و فهم كارى ندارد . عارف مىخواهد به كُنه و حقيقت هستى كه خداست برسد و متصل گردد و آن را شهود نمايد . از نظر عارف كمال انسان به اين نيست كه صرفاً در ذهن خود تصويرى از هستى داشته باشد ، بلكه به اين است كه با قدم سير و سلوك به اصلى كه از آنجا آمده است باز گردد و دورى و فاصله را با ذات حق از بين ببرد و در بساط قرب از خود فانى و به او باقى گردد . ابزار كار فيلسوف عقل و منطق و استدلال است ، ولى ابزار كار عارف دل و مجاهده و تصفيه و تهذيب و حركت و تكاپو در باطن است . بعداً آنجا كه دربارهء جهان بينى عرفانى بحث خواهيم كرد ، تفاوت آن با جهان بينى فلسفى روشن خواهد گشت عرفان و اسلام عرفان ، هم در بخش عملى و هم در بخش نظرى با دين مقدس اسلام تماس و اصطكاك پيدا مىكند ، زيرا اسلام مانند هر دين و مذهب ديگر و بيشتر از هر دين و مذهب ديگر روابط انسان را با خدا و جهان و خودش بيان كرده و هم به تفسير و توضيح هستى پرداخته است .